۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

امروز و هرروز

یه جاده ی خالی و دراز
یه هوای ابری و پاییزی
یه صدای خوب و ملایم موزیک
تو رو به جاده و نگاه های گاه به گاهت به من
من رو به تو و خیره به تو
تو ساکت و من در حال حرف زدن
تو لبخند و من تلاش بیشتر
تو بخندی و من از خنده های تو سرمست و عاشق تر از همیشه
تو پیش من و من مطمعن از داشتن تو
همه ی خاست من از زندگی خنده های توست
از غصه خالی باش...

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

اینقدر

انقدر باهم چای بخوریم، هندونه روی پشت بوم بخوریم، توی زمستونا به نوک دماغ همدیگه که قرمز شده بخندیم، شکل همو نقاشی بکشیم، با هم برقصیم…
انقدر با هم باشیم… خوشحال باشیم…

هیودَ

این هم آغاز هفدهمین روز :)

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

تق‌تق صدای کفشات میاد

«بیا، اینم کیف پول و موبایلم. بذارشون توی کیفت.» بعد هم بگیری‌شون از دستم و بخندی و بذاریشون توی کیف پولت. شرو می‌کنیم توی پیاده‌رو راه می‌ریم. صدا میاد تق‌تق تق‌تق… کفشای پاشنه بلندت وقتی که میخای کنار هم راه بریم تا راحت‌تر دست همو بگیریم.
عاشق کفشای تق‌تقی توام اصلاْ. عاشق وقتی که کنارم راه میای و هی می‌گی آروم، با این کفشا نمی‌شه تند راه رفت.

راستی، هنوز پاییز نیومده. پاییز ما

3

میخاهم قلم مویی دست بگیرم ، گذشته هایم را سفید و آینده را رنگارنگ کنم :)

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

۲

امشب که ماه کامل بود. آسمون حتا رنگش آبی بود با این که شب بود، نصفه شب بود.
امشب بود که ماه از همیشه کامل‌تر و پرنور تر بود.

اصلاْ همه‌چیز از همین امشب بود.
می‌خندم :)

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

فکردیم کم الکی نیستیم و البتّه هستیم

وقتی که یکـ مون میشه دو
دو مون میشه یک
وقتی میشیم البته و می‌شینیم نگاش می‌کنیم
وقتی برای البته دنبال تشدید می‌گردیم می‌گیم هــــــان حالا شد البتّه!
میایم اینجا و سعی می‌کنیم پانتومیم بازی‌ کنیم. ادای البتّه رو بلدی در بیاری؟
هر وقت در آوری هنرمندی