۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

تق‌تق صدای کفشات میاد

«بیا، اینم کیف پول و موبایلم. بذارشون توی کیفت.» بعد هم بگیری‌شون از دستم و بخندی و بذاریشون توی کیف پولت. شرو می‌کنیم توی پیاده‌رو راه می‌ریم. صدا میاد تق‌تق تق‌تق… کفشای پاشنه بلندت وقتی که میخای کنار هم راه بریم تا راحت‌تر دست همو بگیریم.
عاشق کفشای تق‌تقی توام اصلاْ. عاشق وقتی که کنارم راه میای و هی می‌گی آروم، با این کفشا نمی‌شه تند راه رفت.

راستی، هنوز پاییز نیومده. پاییز ما

3

میخاهم قلم مویی دست بگیرم ، گذشته هایم را سفید و آینده را رنگارنگ کنم :)

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

۲

امشب که ماه کامل بود. آسمون حتا رنگش آبی بود با این که شب بود، نصفه شب بود.
امشب بود که ماه از همیشه کامل‌تر و پرنور تر بود.

اصلاْ همه‌چیز از همین امشب بود.
می‌خندم :)