۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

امروز و هرروز

یه جاده ی خالی و دراز
یه هوای ابری و پاییزی
یه صدای خوب و ملایم موزیک
تو رو به جاده و نگاه های گاه به گاهت به من
من رو به تو و خیره به تو
تو ساکت و من در حال حرف زدن
تو لبخند و من تلاش بیشتر
تو بخندی و من از خنده های تو سرمست و عاشق تر از همیشه
تو پیش من و من مطمعن از داشتن تو
همه ی خاست من از زندگی خنده های توست
از غصه خالی باش...

۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

اینقدر

انقدر باهم چای بخوریم، هندونه روی پشت بوم بخوریم، توی زمستونا به نوک دماغ همدیگه که قرمز شده بخندیم، شکل همو نقاشی بکشیم، با هم برقصیم…
انقدر با هم باشیم… خوشحال باشیم…

هیودَ

این هم آغاز هفدهمین روز :)